شمارهٔ ۶۹۸
مگر صبا ز سر کوی یار میآیدکه بوی سنبل گیسوی یار میآید
مرا هوای جنون تازه میشود هر دمکه یاد سلسلهٔ موی یار میآید
معطّرست دماغ دلم به باد سحراز آن سبب که ازو بوی یار میآید
روا بود که نویسم ز خون دیده و دلجواب نامه که از سوی یار میآید
مرا ز شیوهٔ بادام و شکل پسته و گلخیال چشم و لب و روی یار میآید
به ماه عید نظر گر کنم حرامم بادمرا چو یاد ز ابروی یار میآید
شکایت از غم و جور و جفای دهرم نیستمرا جفا همه از خوی یار میآید
دلم به تیغ جفایش بخست جان و جهانخوش است از آنکه ز بازوی یار میآید