شمارهٔ ۶۹۶
وقت آنست که گل باز به بستان آیدبلبل دلشده دیگر به گلستان آید
گر کند ناله هزار از سر مستی آخربوته از بلبل شوریده به دستان آید
لب و چشم تو چو مخمور و چو مستند چراجور از ایشان همه بر باده پرستان آید
نیک معذور ندارند مرا هشیارانزآنکه فریاد و فغان از دل مستان آید
راستی سرو بیفتد ز قد و دانی کیقامت خوب خرامش چو به بستان آید
در شب ظلمت هجران شدهام سرگردانمنتظر تا کِیْام این شمع شبستان آید
چون به یادم گذرد لعل لبانت گوییطوطی طبع جهان زان شکرستان آید