شمارهٔ ۶۹۵
وقت آنست که دلبر ز جفا باز آیدبا من خسته دل سوخته دمساز آید
بلبل دلشده نالان ز زمستان فراقشد بهاران که دگر باره به آواز آید
رونق باغ و گلستان نبود بی رخ تومگر از سایه شمشاد تو با ساز آید
مرغ جانم شده پا بست به دام سر زلفگل رویت چو نمایند به آواز آید
دل ما همچو کبوتر بچهٔ سرگرداندر هوای غمت ای دوست به پرواز آید
دلبری کاو ز بر ما ز سر ناز برفتگاه آن نیست که از راه وفا باز آید
سرو ناز قدت ای دوست به بستان جهانبادها میرسدش زان ز سر ناز آید