شمارهٔ ۶۹۲
نشستم تا مگر ماهی برآیدنگاری نازنین از در درآید
دلم چون بردهای از در درآیمکه جانت را وصالت درخَور آید
مکن زین بیش بر ما جور و خواریکه دور حسن تو هم با سر آید
چو خوشه سر کشیدن نیست راهیکه دانه گر بیفتد واسر آید
برو در صبر کوش ای دل یقین دانکه سرو ناز ما از در درآید
کنم جان و جهان ایثار پایشاگر مهمان ما آن دلبر آید
اگر جور و جفایش اینچنین استجهان از دلبر و از دل برآید