شمارهٔ ۶۹۰
نه دلبری که دلم زو دمی بیاسایدنه همدمی که به دردم دمی به کار آید
نه دوستی که بپرسد ز حال زارم رانه محرمی که بگویم چنانچه میباید
به غیر مردم چشمم که در غم هجرانبه زجر خون دلم را ز دیده پالاید
بگو که با که توان گفت حال زارم رابه غیر باد که از کوی دوست میآید
بگفتمش که تویی محرم دل عشّاقاگر خبر کنی او را ز حال ما شاید
بگو به تیغ ستم بیش ازین مریزم خونکرا نمیکند این خون که دست آلاید
چو بر مراد جهان نیست کار ما ای دلنه آنچنان که تو خواهی چنانچه میباید