شمارهٔ ۶۸۲
شب نیست کز غمت جگرم خون نمیشودوز راه دیدهام همه بیرون نمیشود
رنگم چو کهرباست ولی از سرشک چشمآن نیست کز فراق تو گلگون نمیشود
هرشب مرا به وعدهٔ وصلش دهد امیدوآن نیز هم به طالع وارون نمیشود
دارم قدی به سان الف در فراق توباور مکن که چون صفت نون نمیشود
آن زلف کافرش که چو افعیست پیچ پیچمشکل در آن که رام به افسون نمیشود
گفتم میسّرم شود ای دوست روز وصلتدبیر و چاره چیست کنون چون نمیشود
ای دل غم جهان تو از این بیشتر مخورچون اقتضای دور دگرگون نمیشود