گنج

شمارهٔ ۶۸۱

قافیه: رنمیشود۹ بیت
ما را وصال دوست میسّر نمی‌شوددل جز به بوی زلف تو رهبر نمی‌شود
کاشانه دلم که ز هجران خراب شدبی پرتو جمال منوّر نمی‌شود
قند مکررست مرا یاد وصل توزان روی ذکر دوست مکرر نمی‌شود
رخسار من ز هجر تو زر شد ولی یقیناسباب عشقبازی بی زر نمی‌شود
تا چند وعده‌ای به خلافم دهی بتایک شب شب وصال مقرّر نمی‌شود
چون ابروی کجت ندهم وعدهٔ وصالچون قدّ خویش راست بگو گر نمی‌شود
جز درس عشق تو در مکتب خردما را به جان دوست که از بر نمی‌شود
هر شب خیال دوست مقامش دو چشم ماستدارم عجب که دامن او تر نمی‌شود
تا دیده را محلّ جهان‌بین نمی‌کننددر عالم وجود تو سرور نمی‌شود