گنج

شمارهٔ ۶۸۰

دل بر شب وصال تو رهبر نمی‌شودنقش خیال تو ز برابر نمی‌شود
ای دل صبور باش به هجران آن صنمچون دولت وصال میسّر نمی‌شود
رخساره‌ام چو زر شده از شدّت فراقچون کار عاشقان تو بی زر نمی‌شود
تحقیق شد کنون که گدای شب وصالبی وجه روز وصل توانگر نمی‌شود
صبر از رخ چو ماه تو زین بیشتر مرابسیار آزمودم و دیگر نمی‌شود
از لطف جان فزای تو ای دوست در جهانآن کیست کو ز جان به تو چاکر نمی‌شود