شمارهٔ ۶۸۳
دلبر از شوخی و عیاری دل از دستم ربوددر فراق خود مرا بنشاند بر آتش چو عود
همچو چنگم میزند لیکن نوازش کمترستمیدهد هر دم به هجران گوشمالم همچو عود
نِیْ صفت مینالم از دست جفای هر خسیچون رسیدم جان به لب زین نالهٔ زارم چه سود
زلف او در خواب دیدم دوش از آن رو دلبرابس پریشانی مرا از خواب رویش رخ نمود
غیر سودایش نباشد در سر من چون قلملاجرم از شوق زلف او برآوردم سرود
دل ز دستم رفت تا روزی به پایش اوفتمچون ندادم کام دلبر چاره جز صبرم نبود