گنج

شمارهٔ ۶۷۶

قافیه: انرود۹ بیت
امید بود که یار از سر وفا نرودبه جان خسته دلان بیش ازین جفا نرود
اگرچه لعل لبت خون ما نهان می‌ریختز چشم مست تو باید که بر ملا نرود
دلم برفت به یغمای آن دو چشم و دو زلفچو مست و کافر و بی دین بُوَد چرا نرود
چنین که زلف تو بر روی چون مه آشفته‌ستنسیم مشک تتاری بگو کجا نرود
گمان نبود دلم کاو وفا کند با منعزیز من نظر دوستان خطا نرود
سلام من که رساند بدان نگار شبیچو در حریم وصالش بجز صبا نرود
صبا زمین ادب را ببوس و خدمت کنبجز دعات بگو بر زبان ما نرود
مریض عشق تو شد در جهان دلم بارییقین طبیب دل من که بی دوا نرود
اگر به لطف نوازی دل حزین مراگدا ز درگه لطف تو پادشا نرود