گنج

شمارهٔ ۶۷۰

ز ابر بر رخ ماهم نقاب خوش نبودز دیده بر رخ جانم شراب خوش نبود
تو تا به چند جگر خوردنت بود عادتمخور که از جگر ما کباب خوش نبود
مپوش روی چو خورشیدِ خویشتن به نقابکه با رخ چو خورت ماهتاب خوش نبود
رخت گلست و خوی عارض تو همچو گلاببه روی چون گل تو جز گلاب خوش نبود
لب تو شکّر شیرین جفا مگو بر منکه تلخ گفتن ار آن لب جواب خوش نبود
طبیب درد منی نوش خواهم از لب توبه صبر کرده ملوث جواب خوش نبود
در آتشم ز غم رویت ای پری پیکرچنانچه در دهنم بی تو آب خوش نبود
به دیده گفتم خوابت حرام باد امشبکه با خیال رخ دوست خواب خوش نبود
جهان ز آب روان می‌شود چنین معمورکنار آب چو باشد سراب خوش نبود