گنج

شمارهٔ ۶۷۱

زین بیش با فراق تواَم ساختن نبودتدبیر دل ز عشق تو پرداختن نبود
گفتم به صبر چاره وصلش کنم ولیکبا روز شوق جز سپر انداختن نبود
چون من قتیل عشق تو بودم به قصد ماحاجت تو را به تیغ برافراختن نبود
بشکست قلب ما غم عشقت که با فراقبازوی صبر و پنجه درانداختن نبود
چون سوز عشق تو جگرم سوخت همچو شمعتدبیر جز نشستن و سر باختن نبود
سیلاب دیده‌ام ز فراقت همه جهانبگرفت آنچنانچه ره تاختن نبود
اسب رُخت بیامد و زد شه رخی چنانکش هیچ چاره‌ای بجز از باختن نبود