شمارهٔ ۶۶۸
دل ما بردی و یک دم طرف مات نبودگرچه ای سرو بجز دیدهٔ ما جات نبود
مهر روی تو نکردیم بجز جان جایشمهر ما یک سر مو در دل خارات نبود
مدّتی بود که تا کحل بصر میجستمنیک دیدم که بجز خاک کف پات نبود
قامت سرو سهی در چمن جان بسیاردیدهام هیچ یکی چون قد زیبات نبود
ای دل خسته تو گفتی که ببوسم پایتچون رسیدی به برش زَهره و یارات نبود
سالها بود که سرگشتهٔ کویت بودمبود میلی سوی این خستهجگر یات نبود
گرچه جان در قدمت کردم و دل رفت ز دستای ستمگر بجز از شعبده با مات نبود
رخ نهادیم در آن عرصه که فرزین بندیمشاه رخ زد غم او چاره بجز مات نبود
در جهان بود امیدم به تو بسیار ولیچه توان کرد مرا عین کرامات نبود