شمارهٔ ۶۶۷
کامم ز نوش داروی وصلت روا نبودبر درد من ز وصل تو هرگز دوا نبود
بر درد هرکسی ز لب تو دوا برندبر درد این غریب ستمکش چرا نبود
جان در وفا و مهر تو دادیم مردواربا مات جز ملامت و جور و جفا نبود
نام وفا نبود به عالم ستمگرایا بود و در مزاج تو هرگز وفا نبود
صلحست در میانه معشوق و عاشقاندایم میان ما بجز از ماجرا نبود
بردی دل حزینم و دادی به دست غمظلمی چنین صریح نگارا روا نبود
رفتم به سوی محتشمی کاو نظر کندبر جانب گدا نظرش گوییا نبود
سلطان لطف آن صنم گلعذار راپروای این غریب نزار گدا نبود
آنچ از وفا و جور توانست بر دلمکرد و ز روی ماش همانا حیا نبود
بودم به دل گمان که ندارد وفا و مهردیدی که عاقبت نظر ما خطا نبود
زان رو که هست کام دلش حاصل از جهانبودش فراغتی و غم بی نوا نبود