گنج

شمارهٔ ۶۶۶

چون مرا با عشق تو دردی بُوَددر میان ماجرا گردی بود
بار عشق او به جان و دل کشددر وفاداری اگر مردی بود
بشکند بازار گرمم در وصالدر جهان هر جا که دم سردی بود
روی تو با ماه چون نسبت کنماو که هرجایی و رهگردی بود
راه عشقت را به مردی بسپرمکوری آن کس که نامردی بود
دل به دست دلبری افکنده‌امجان فدای نازپروردی بود
بر دل بیچارهٔ من ره زدههرکجا اندر جهان دردی بود