شمارهٔ ۶۶۵
خوش آن شبم که ز روی تو ماهتابی بودامید صبح وصالم به آفتابی بود
خوش آن زمان که به روی تو برگشادم چشمخوش آن دمی که به وصلت مرا شتابی بود
جمال روی تو را من نشان نیارم دادچه جای این مگر آن خود خیال و خوابی بود
به راه بادیهٔ شوق و کعبه مقصودزلال وصل تو جستیم و خود سرابی بود
طبیب درد مرا دید و شرح حال نگفتعزیز من چه شد آخر تو را جوابی بود
بریخت خون دلم گفتمش وبالت نیستبگفت خون چنین ریختن ثوابی بود
به سرزنش همه یاران محرمم گویندجهان همیشه تو را رونقی و آبی بود
چه شد که دل به غم روزگار بنهادیجواب داد که آن موسم شبابی بود