شمارهٔ ۶۶۲
گر کسی را درد بی درمان بوداز لبت درمان او آسان بود
قطرهای زان چشمهام بر لب چکاناعتمادی نیست تا بر جان بود
دیدهٔ جان بربدوزم از رختگر جهانی سر به سر پیکان بود
تو همه جانی که دل بردی ز مابا تو ما را چون سخن در جان بود
یک دمک ای دیده خون دل مریزمردمی کن مردمم مهمان بود
چون زنان زنهار بدعهدی مکنعشقبازی عادت مردان بود
از شراب عشق خویشم مست کنزآنکه مستی عادت رندان بود
این دل بیچارهام در هجر توتا به کی در عشق سرگردان بود
راست میپرسی چو سرو قامتتبی رخت بر ما جهان زندان بود