شمارهٔ ۶۶۱
جهان را دولت و بختی جوان بودچو با وصل تو ای آرام جان بود
خوشا روزی که بودم در کنارتمیان ناز و دشمن بر کران بود
مرا با قامت و رخسار خوبتفراغی از گل و سرو روان بود
کنون در هجر چون نتوان صبوریچو با وصل تواَم حال آنچنان بود
ندانم کی علی رغم بداندیشتوانم از وصالت شادمان بود
رقیب از من ندانم تا چه جویدچو با من بیش از اینش در میان بود
دل از دستم روان شد صبرم از دلچنین بی صبر و دل تا کی توان بود
چو مقصودیست هرکس را ز دورانمرا وصل تو مقصود از جهان بود