گنج

شمارهٔ ۶۶۰

قافیه: انمبود۹ بیت
بی رخ تو نمی‌توانم بودزآنکه وصل تو چون روانم بود
دیدن روی تو به جان جستمتا مرا طاقت و توانم بود
دل ببردی و ترک ما گفتیبر تو ای جان کی آن گمانم بود
آن قد همچو سرو و آن لب لعلمونس جان ناتوانم بود
بر سر کوی هرکه بگذشتماز غم عشق داستانم بود
به سر و جان تو که با غم عشقخاطری فارغ از جهانم بود
فاش شد در جهان تو تا دانیبا تو سرّی که در نهانم بود
بر من خسته دل کناره گرفتدست سروی که در میانم بود
تو ز من فارغ و من از غم توهمه شب سر بر آستانم بود