گنج

شمارهٔ ۶۵۰

یاری که همه میل دلش سوی وفا بودبرگشت و جفا کرد و ندانم که چرا بود
بر حال من دلشدهٔ زار نبخشوداین نیز هم از طالع شوریدهٔ ما بود
از هجر تو هرچند که کردیم شکایتبا وصل تو گویی نفس باد صبا بود
آن عهد که بستی و دگر بار شکستیحقّا که نه از پیش من از پیش شما بود
یک لحظه ز شادی جهان شاد نگشتمتا دامن وصل تواَم از دست رها بود
من شکر وصال تو نمی‌گفتم اگرنهآن دولت و شادی که مرا بود که را بود
از رشک قبا می‌شد پیراهن دلهاروزی که میان من و دلدار صفا بود
مسکین دل من قید سر زلف بتان شددیوانه به زنجیر کشیدند و سزا بود
گویند که سلطان جهان بنده نوازستبا ماش ندانم که چرا میل جفا بود