شمارهٔ ۶۴۹
دل را نسیم زلف معنبر دوا بودتا دوست را عنان عنایت کجا بود
من زهر شربت شب هجران چشیدهامشهد لبت به جام رقیبان چرا بود
من تشنهام به آب زلال وصال توسیراب دیگری ز لبت کی روا بود
حسن و وفا از آنکه ندارند اتفّاقهر جا که مهوشیست چنین بی وفا بود
بیگانه گشتهای ز من ای دوست بی سببجورت بگو چرا همه بر آشنا بود
لطفت مگر بگیردم این دست ناتوانورنه بگو که سعی جهان تا کجا بود
ای دل اگر جفا بری از دوست عیب نیستکار بتان دلبر بدخو جفا بود