شمارهٔ ۶۴۸
بی رخت دیده کی جهان بیندیا به جای تو غیر بگزیند
دل من شد به خار هجر تو ریشگل ز باغ وصال کی چیند
چونکه با زلف و خالت انس گرفتجای دیگر چگونه بنشیند
گر خرامی به باغ سرو رواندرد از آن قامت تو برچیند
گر به جنّت نه همدمم باشییک زمان بی رخ تو ننشیند