شمارهٔ ۶۴۶
بیشتر خلق جهان در پی جاه و درمندز وفا دور و جفاجوی و نه اهل کرمند
روزگاریست پُر آشوب که از خلق جهانحذر اولیست که یاران وفادار کمند
وحشتی از همه دارند ندانم که چراهمچو آهوی چرا گشته، ز مردم برمند
بهر یک نان که مبادا به جهانش سفلههست امکان که تهیگاه هم از هم بدرند
گردش دور فلک را چو بقا نیست چراآخر از کار جهان جمله چنین بی خبرند
بندهٔ قدّ تو گشتند ز جان تا دانیسرو نازی که به بالای تو اندر چمنند
دل من آهوی وحشیست که در کوه و درتگشت سرگشته و عمری که نیامد به کمند