گنج

شمارهٔ ۶۴۴

درد مرا طبیب مداوا نمی‌کندبا من ز روی لطف مدارا نمی‌کند
دردی‌ست در دلم که علاجش به دست اوستوآن سنگ دل دواش مهیا نمی‌کند
تیغ ستم زند به دل‌خستگان هجروز هیچ روی میل و محابا نمی‌کند
دل را ببرد از برم آن یار سست‌مهروآنگه به شست زلف خودش جا نمی‌کند
چون حلقه روز و شب به درش می‌زنیم سرلیکن چه سود کاو در ما وا نمی‌کند
شوریده‌ام چو زلف به رخسار مهوششتسکین خاطر من شیدا نمی‌کند
سروی‌ست نازپرور و در بوستان جانآخر چرا گذر به سوی ما نمی‌کند