گنج

شمارهٔ ۶۴۳

تا به چند آن غمزه از من دلربایی می‌کندمی‌رود با جای دیگر آشنایی می‌کند
روشنایی چشم من باشد روا باشد که یارشمع رویش جای دیگر روشنایی می‌کند
در وفاداری او جان داده‌ام من سال‌هاآن نگار من به عادت بی‌وفایی می‌کند
در جهان یک دل نماند از دست آن عیار و اوهمچنان از خلق عالم دلربایی می‌کند
جان فدا کردم به روز وصل او آخر چراآن نگار بی‌وفا از من جدایی می‌کند
بود رندی لاابالی در سرابستان عشقاین زمان از طالع من پارسایی می‌کند
دل چو تن را پادشاهست ای عزیز من ببینپادشاهی بر سر کویت گدایی می‌کند