گنج

شمارهٔ ۶۴۲

جادوی چشمان شوخت چاره‌سازی می‌کندحاجب کنج دهانت حقّه‌بازی می‌کند
خوش نسیمی می‌وزد از بوی زلفت صبحدمزآنکه باد صبح با زلف تو بازی می‌کند
زلف تو عمر من است و هیچ می‌دانی که عمرهمچو زلف سرکشت میل درازی می‌کند
مردم چشمم به محراب دو ابرویت ز هجرخرقهٔ جان را به خون دل نمازی می‌کند
در هوای کوی دلبر دل چو گنجشکی ضعیفعشق تو باز است و با گنجشک بازی می‌کند
ای دل مسکین ز بخت خود نباشد باورتکان لب لعلش دگر مخلص‌نوازی می‌کند
چون حقیقت گشت عشقت در جهان چون راز فاشلاجرم جان جهان ترک مجازی می‌کند