گنج

شمارهٔ ۶۴

چون غنیمت بود شب مهتابوصل ما را ز لطف خود دریاب
تو به خواب خوشی بگو ز چه رویبر دو چشمم ببسته‌ای ره خواب
چند نالم ز درد عشق رختچند ریزم ز دیدگان خوناب
شرط نبود که در مسلمانیمن خورم خون و دیگران می ناب
در سرِ آب خوش نشسته به عیشدلبر بی وفا و ما به سراب
سر ز پا پا ز سر نمی‌دانمشده در آب دیدگان غرقاب
درد دل با طبیب خود گفتمخود ندادم به هیچ گونه جواب
دل به درد فراق بنهادمگفتم این دیده‌ای مگر تو ثواب
تو مرا خون دل به دیده کنیوز دو لعلم نمی‌دهی عنّاب
سرو نازا بناز در بستانبیش از این از جهان تو روی متاب