شمارهٔ ۶۳
بیش از این سر ز من بی دل و بیهوش متاببی دلی را ز ره لطف و کرامت دریاب
خواب در دیدهٔ بی خواب خوشم میآیدبه خیالی که توان دید خیال تو به خواب
مردم دیدهٔ ما غرقه به آب غم تستچند گیرد غم عشقت سر مردم در آب
گر شبی خیل خیال تو بود مهمانمهر دم از دیده شراب آرم و از سینه کباب
گفتم از روی محّبت که زمانی بنشینمرو ای نور دو چشمم چو سر زلف به تاب
گل نو دیدم و گفتم که مگر عارض تستحمل بر آب کند تشنهٔ بیچاره سراب
دلبرا گر لب لعلت به لب جام نهیاز حیا آب شود پیش لبت لعل مذاب
گل، رخ خوب تو را دید و فرو ریخت ز شرمراست مانندهٔ کتّان ز فروغ مهتاب
چشم جادوی تو دیدم دلم از دست برفتآه از آن نرگس مستت که جهان کرد خراب