گنج

شمارهٔ ۶۲۸

سایه سرو بلندش گر به ما می‌افکندجان کنم ایثارش اما او کجا می‌افکند
آن بت دلجوی را بین کز دو زلف کافرشحلقه‌ای در گردن باد صبا می‌افکند
قامت و بالا نگویید آن که از بالا گذشتآن بلا را بین که مردم در بلا می‌افکند
خستهٔ تیغ فراقش کشتهٔ جان مرابر بساط درد هجران بی دوا می‌افکند
چشم و زلف کافرش بنگر که هر دم عالمیاز خط مشکین پرچین در خطا می‌افکند
هر ستمکاری که زلفش کرد با دل در جهانجور او و خیر خود را با خدا می‌افکند
حسن رویت را نمی‌دانم که دایم از چه رویدر میان دیده و دل ماجرا می‌افکند
تند باد چرخ ناهموار گردون را ببینهر زمان در باغ جان سروی ز پا می‌افکند
من چو ذره در هوایش می‌دوم گرد جهانمهر بر روی کسی دیگر چرا می‌افکند