شمارهٔ ۶۲۶
سرو قدّت سایه تا بر ما فکندشور و غوغا در وجود ما فکند
بر جهان دل دیده را بگشود بازتا نظر بر آن قد و بالا فکند
هیچ میدانی سنان غمزهاشدر سر بازارها سرها فکند
آن دو زلف عنبرآسایش دگرجان ما در بوتهٔ سودا فکند
وعدهٔ وصلش که میدادم به شبآن نگار شوخ با فردا فکند
گفته بودم دست من گیرد به وصلهمچو زلف خویشتن در پا فکند
مردم چشمم به سر بار از غمشاین دو دیده بر سر دریا فکند
لعل دُر پاشش ز شور شکّرینآتشی در لؤلؤ لالا فکند
غمزه غمّاز آن دلبر ببینبار دیگر در جهان غوغا فکند