شمارهٔ ۶۲۵
عاقبت درد من خسته سرایت بکنداز فراق تو بسی با تو شکایت بکند
آنچه دیدم ز جفای فلک و جور رقیببخت شوریدهٔ من با تو حکایت بکند
درد هجران تو افکند در آتش دل منمگرم وصل تو ای دوست حمایت بکند
جان رسیدم به لب از شدّت هجران جانالطف جان پرور تو بو که عنایت بکند
چه شود ای بت بگزیدهٔ من گر ز کرمدل ما را شب وصل تو رعایت بکند
گر به خون دل ما هست رضایت صنمادل مسکین به جهان عین رضایت بکند
گر خرامی سوی ما همچو سهی سرو روانبجز از جان چه فدای کف پایت بکند