شمارهٔ ۶۱۹
دلبر چه کرد با من مسکین مستمنددل را ببرد از من و در پای غم فکند
تا پای بند شد دل من در دو زلف دوستسودا گرفته است و نگیرد به هیچ پند
با چشم همچو نرگس و با قدّ همچو سروبا روی همچو ماهش و گیسوی چون کمند
با ابروی چو طاق معنبر کشیده خوشبا زلف دلفریبش و با لعل همچو قند
در ما فکند آتش رخ را به درد هجروآنگه برفت و شاخ صبوری ز تن بکند
رحمی نکرد بر من و بر حال زار منآخر جفا و جور نگوید که تا به چند
زین بیشتر ستم به من خسته دل مکنکز خوبرو نکند کس جفا پسند
ای دل طمع مدار به عهد و وفای کسکاندر زمانه یار وفادار خود کمند
چون دیده بر جمال تو افتادم از جهانبر آتش رخ تو فتادیم چون سپند