گنج

شمارهٔ ۶۲۰

لشکر عشق تو چون غوغا کندآتشی در جان ما پیدا کند
دیده را بر هم نمی‌یارم زدنتا خیالت در دو چشمم جا کند
در ره عشقت چو خاکم تا مگرسرو بالایت نظر بر ما کند
کام جانم را بده کامروز دلگوش کی با وعدهٔ فردا کند
سرو ناز بوستان بخرام کاوتا نظر باری در آن بالا کند
تا به چند از غمزه‌های نیمه مستعاشقان را در جهان رسوا کند
تا یکی جان جهان را بر رُخشچون دو زلف خویشتن شیدا کند
دل چو ننشیند ز جست و جوی عشقاو یقین سر در سر سودا کند