شمارهٔ ۶۱۸
خالیست بر آن لبان دلبندهمچون مگسی نشسته بر قند
چندان به کرشمه شیوهها کردتا کرد دلم به زلف پابند
از ما بربود صبر و آرامتا زلف به روی مه پراکند
آن غمزهٔ شوخ همچو پیکانمرغ دل ما به دامش افکند
بردی دل عالمی به دستاناین سرکشی و عتاب تا چند
از سلسله دو زلف مشکینتار دل ما فتاد در بند
دیوانه دلم ز پیر معنیحاصل چه بود چو نشنود پند
بار غم عشق بر دل منکوهیست عظیم چون دماوند
مهر رخ آن صنم تو گوییبا جان جهانش هست پیوند
از بنده گناه اگرچه باشدهم عفو کند مگر خداوند