شمارهٔ ۶۱۷
مرا ز دوستی دوست دشمنان بیشنداگرچه دوست نباشند دشمن خویشند
تو شاه عالمیانی و من گدای درتشهان ز حال گدایان خود بیندیشند
مزن به تیغ جفا دلبرا مرا زین بیشکه عاشقان رخت خستگان دل ریشند
اگرچه شهد دهد نیش هم زند زنبورتمام خاطرهها خسته از سر نیشند
دلا تو خویش جفاپیشه را به خویش مخوانکه دوستان وفادار بهتر از خویشند
به کنج عافیت آخر چه به ز درویشیستکه دوستان خدا خاک پای درویشند
مراست مذهب آن کز درت نپیچم رویبه جان دوست که اهل جهان در این کیشند