گنج

شمارهٔ ۶۱۵

دلم در شست زلفت گشت پابندشده در بند زلفت نیک خرسند
من دلخسته در هجرانت گویمجفا بر عاشق دلداده تا چند
گره بگشای از زلف زره پوشندارم بیش از این ای دوست در بند
ز صبرم تلخ شد کام دل ریشبکن درمانم از لبهای چون قند
نگارینا مرنجانم از این بیشستم بر بندهٔ بیچاره مپسند
مرانم چون ز جانت بنده گشتمکه نتوان رفتن از پیش خداوند
چه کردم کان جهان بینم به یکباردرخت دوستی از بیخ برکند