شمارهٔ ۶۱۴
چون تو چشم مرحمت بر حال ما خواهی فکندبیش از این جور و جفا از تو نمیدارم پسند
ور مرا از آتش هجران بخواهی سوختنخاک راهت گشتهام بیداد و خواری تا به چند
ای بت نامهربان حدی بود هر چیز رامرغ جانم را تو تا کی داری اندر قید و بند
یا ز بندش ده خلاصی یا بکُش تا وارهدپند من بشنو ازین بیشش به زلف خود مبند
میکِشی و میکُشی ما را به دام زلف خودچون کِشد خود را ز شستت آهوی سر در کمند
با قد چون سرو و با این عارض همچون سمنبا رخ همچون گل و لاله به لعلِ همچو قند
دل ربود از دستم آن دلدار شهرآشوب بازبا قد چون سرو و چشم شوخ و زلف چون کمند
چون ربودی دل ز دستم رفتم از دل هوش و صبربیش از این مپسند بر ما از غم هجران گزند
چون منم اندر جهان از عشق سرگردان چراآن بت مهروی از دل بیخ مهر ما بکند
گفتم ار آیی شبی مهمان ما لطفی بُوَدگفت رو هرزه مگو زآنجا برو بر خود مخند