شمارهٔ ۶۱۲
بسا دلی که به زلف تو پای در بندندگر از تو باز ستانند با که پیوندند
دلم ببردی و خون جگر خوری تا کیمکن مکن که چنین جور از تو نپسندند
نمیرود ز خیالم خیال طلعت دوستچرا که مهر رخش در دل من آکندند
ز بوستان وفاداری ای مسلمانانمگر که شاخ محبّت ز بیخ برکندند
جواب تلخ شنیدیم از آن لب شیریننمک به ریش من خسته دل پراکندند
دل شکستهٔ بیچاره هیچ میدانیکه عاشقان رخ همچو ماه او چندند
منم شکسته دلی در جهان و گویندمچرا ز چشم عنایت ترا بیفکندند