شمارهٔ ۶۱۰
گِل ما را ز ازل با غم تو بسْرشتندقصهٔ عشق تو را بر سر ما بنْوشتند
گرچه داری تو فراغت ز من ای جان گوییتخم مهر تو مرا در دل و در جان کِشتند
آه از آن مردمک چشم که بس خون ریزستکه به تیغ ستم غمزه جهانی کُشتند
گرچه مشّاطهٔ حسنش به نگار آمده بودلیک دستانْش به خون دل ما میشُستند
عاشقان سر زلف تو به بوی تو هنوزاز غمت بی سر پا گِرد جهان در گشتند
جامهٔ وصل تو خیاط خیالم میدوختدل و جان رشته به انگشت وفا میرشتند
یک زمان بر لب کشت آی و مخور غم به جهانکه بسا ماهرخ و سرو قد اکنون خشتند