شمارهٔ ۶۰
دوش روی یار میدیدم به خوابآن خیال خواب بودم یا سراب
نیست از بخت جهان آن باورمکهم به طالع تابد از وصل آفتاب
از دو زلفت گشتهام سودازدهوز دو چشمت میشوم مست و خراب
مرد عشق دست و بازوی تو نیستگر بود کیخسرو و افراسیاب
با تواَم حنظل چو شهد و شکّرستبی تواَم شکّر بود چون زهر ناب
در لب جوی و میان گل به باغخوش بود نالیدن چنگ و رباب
صوت بلبل هر دمی بس خوش بودجام می با دوستان در ماهتاب
هر کهش این دولت میسّر میشوداو چه میخواهد ازین به فتح باب
چون خیالت را دو اسبه تاختیاز چه رو بستی به چشمم راه خواب
غمزه خون ریز شد گفتم مکناز سر مستی جهان یکسر خراب