شمارهٔ ۵۹
چه خوش باشد شبی تا روز مهتابفتاده از رخش در روی مه تاب
ز نور روی چون خورشید بردهنگار مهوشم از چشم ما خواب
کشیدی چون کمانم پشت در خمفکندی دیگرم چون تیر پرتاب
مسوزانم به داغ هجر ازین بیشدمی ما را به وصل خویش دریاب
مرو ای مردم دیده به خونمکه بحر عشق او را نیست پایاب
رخم چون زر شد و وجهیست نیکوز هجرانت جگر شد پر ز خوناب
ز دیده چند بارم در فراقتنگارینا بگو اشکی چو سیماب
بحمدالله که در دوران عشقتمهیا شد جهان را جمله اسباب