گنج

شمارهٔ ۶۱

ای عزیزان تا به کی باشد ز غم حالم خرابتا به کی باشد دل و جانم چنین در اضطراب
تا به کی جان مرا در آتش هجران نهدتا به کی باشم ز آب دیدگان در خون ناب
تا به کی از تیغ هجر خود کند ما را زبونخون دل را ریختن آخر چه می‌بیند صواب
تا به کی دارد مرا بر روی شهرآرای خویشهمچو زلف خوبرویان پر ز پیچ و پر ز تاب
در بیابان فراقت چند سرگردان شومتشنهٔ مسکین ز حسرت آب پندارد سراب
خاطر مسکین من در بند تنهایی بماندهیچ درمانش نمی‌دانم بجز جام شراب
تلخ گفتن خوش نمی‌آید از آن شیرین زبانپس چرا بر من نمی‌آید از او غیر خطاب
هیچ می‌دانی دو چشم شوخ او مانند چیستنرگسی مخمور کاو باشد همیشه مست خواب
از وصالت گر کنی شادم چه بهتر زان بوددر جهان بسیار خیری باشد از روی ثواب