شمارهٔ ۵۹۹
دل من در طلبکاری وصل تو به جان آمدز دست جورت ای دلبر جهانی در فغان آمد
ز جورت گفتم ای دل ترک مهرش کن مکش خواریجوابم داد و گفت آری به دل گر بر توان آمد
چو چشم مست خون خوارش خطا کرد از جفا بر مناشارت کرد بر ابرو و دردم در کمان آمد
هر آن تیری که بگشود او ز شست و غمزه و ابروچو دیدم ناگه از هر سو به جان ناتوان آمد
ز یادت در همه عمرم نگشتم یک زمان خالیزمانی مهربانی کن که از غم دل به جان آمد
جهان را جز غم رویت نباشد در جهان کاریتو گویی از برای مهر رویت در جهان آمد