شمارهٔ ۵۹۴
مژده دادند دلم را که دلا یار آمدغم مخور ای دل غمدیده که غمخوار آمد
زآب چشم تو که سرچشمه حیوان ارزدمیوه شاخ شب وصل تو در بار آمد
گفتم آخر دل بیچاره هجران دیدهناله و آه سحرگاه تو در کار آمد
از گلستان وصال تو نگارا به چه رویزان نصیب من دلداده همه خار آمد
دل به بوی شب وصل تو به کویت بگذشتدر سر زلف تو ناگاه گرفتار آمد
بی تکلّف به چمن سروْ چمان از قد تستاز قد افتاد چو قدّ تو به رفتار آمد
طوطیان لال شدهستند و مکرر شده قندتا لب لعل تو در خنده و گفتار آمد
سخن تلخ تو جانا چو شکر نوشیدمگر صدم تلخی از آن لعل شکربار آمد
قسمم خاک کف پای تو کاندر غم هجردلم از جان جهان یک سره بیزار آمد