شمارهٔ ۵۹۵
بحمدالله شب هجران سر آمددرخت وصل جانان در بر آمد
به کوری دشمنان سرو سمنبویز ناگاه از در بختم درآمد
صبوحی را به چشم بخت منظورنظر ما را به روی دلبر آمد
عجب دیدم ز بخت واژگونمکه سرو قد یارم در بر آمد
ز سودای دو زلف تابدارشقلم سان دودم از دل بر سر آمد
به تیر غمزهٔ شوخش مرا کشتبه دل بردن ز عالم بر سر آمد
به فتراکم ببست آن شوخ دیدهبه دامم گفت صیدی لاغر آمد
رخم زر گشت از هجران و اشکشبه مروارید غلطان بر زر آمد
برآمد ماهم از مطلع سحرگاهمرا چون جان شیرین درخور آمد
ببردی دل ز ما یکباره باریجهانی در غمت از دل برآمد