شمارهٔ ۵۹۳
شادمان گشت دلم کز درم آن یار آمدشاخ امّید دل غمزده در بار آمد
دلبر از راه جفا گشت و وفا کرد ای دلمگر آن آه سحرگاه تو در کار آمد
راستی سرو ز رشک قدش از پای افتادتا که آن قامت رعناش به رفتار آمد
تا سر زلف سمن سای تو بگشود صباآهوی از نکهت آن بوی به رفتار آمد
مرغ جانم به سر زلف تو بگذشت شبیناگه از دانه خال تو گرفتار آمد
گل فروریخت ز شرم رخ جان پرور توتا که آن روی چو گلنار به گلزار آمد
تا درخت غم عشقت بنشاندم به جهانهر دمم درد دل و خون جگر بار آمد