گنج

شمارهٔ ۵۹۱

تا چند ز هجرت دلم ای یار بنالدبی روی تو شب تا به سحر زار بنالد
از حسرت لعل شکرین تو چو طوطیدر بند قفس گشته گرفتار بنالد
هر شب به سر کوی تو از درد جداییفریاد کنان از غم دلدار بنالد
باور نتوان داشت از او لاف محبّتگر عاشق گل در چمن از خار بنالد
روزی که قدم رنجه کنی بر سر بیمارمعذور همی دار چو بیمار بنالد
چندان ز غم عشق تو ای دوست بنالمکز سوز دل من در و دیوار بنالد
هر شب ز غم هجر تو تا صبح بنالمچون مرغ سحر در غم گلزار بنالد
چون کار جهان بی ستمی نیست همی سازکان یار نخوانند که از یار بنالد