گنج

شمارهٔ ۵۹۰

تا دل مسکین من دیوانه شددر غم عشق رُخت افسانه شد
تا شد او با درد عشقت آشنابی تکلّف از جهان بیگانه شد
خان و مان بر باد مهرت داده‌امتا غم روی تواَم همخانه شد
بوسه‌ای می‌خواستم گفتی که نهشکر کردم چون لبت پروانه شد
همچو مویی در غمت بگداختمتا ز زلفت تاره‌ای در شانه شد
شمع رویت را شبی دیدم ز جاندل برفت و پیش او پروانه شد
تا فرورفتم به بحر عشق توجان شیرین در سر دُردانه شد
گفتم آخر یک نظر بر ما فکنیار ما را یک زمان پروا نه شد
همچو حلقه بر درش سر می‌زنمیک در از وصلش به رویم وا نه شد