شمارهٔ ۵۸۹
دلبرا مسکین دل من در غمت دیوانه شدبا غم هجران رویت روز و شب همخانه شد
در کنار ما نمیآید شبی سرو قدتلاجرم در بحر غم جویای آن دُردانه شد
آشنایی بود ما را در ازل با عشق تواز چه رو با من چنان آن بی وفا بیگانه شد
بود ما را پیش از این در تن دلی محزون تنگواین زمان عمریست کان هم در پی جانانه شد
من به بوی وصل تو بر باد دادم جان و دلتا ز زلف دلربایت تارهای در شانه شد
ترک عشق روی او گفتم بگوی ای دل نگفتتا به رسوایی کنون اندر جهان افسانه شد
در جهان مرغ دلم سرگشته بود از عشق اوچون بدیدم چین زلف دلبرش کاشانه شد