شمارهٔ ۵۸۸
دل از تاب شب هجرانش خون شدتن مسکین ز آه دل زبون شد
ز دل نالم نگارا یا ز دلدارز دیده کاو دلم را رهنمون شد
میان خون دل او را بهشتمندانم حال آن بیچاره چون شد
چو دیدم عارض چون آفتابشدل من همچو زلفش سرنگون شد
مرا بالا به وصلش چون الف بودبه درد هجر رویش همچو نون شد
مپوشان بیش از این رویت ز چشممکه خون از چشمه چشمم برون شد
ندانم تا چه کردم در غم اوکه او را دل چو بختم واژگون شد